تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday Ticker عشق مامان
مرجانهای سفید
سلام ما آمدیم

1 2 3 4 5 تا دندون سفید سفید تو فک بالا 4 تا پیشین یکی آسیا 1 2 3 4 5 6 تا هم تو فک پایین 4 تا پیشین 2تا هم آسیا البته نا گفته نماند که5 تا شو تو همین 1 ماه اخیر ذر آوردم مامانم فقط از غدا نخوردنم ناراحته و بس ..

هر کدوم از دندونام که در میاد مامانم به همه نشئن میده دهنمو باز میکنه و به زور باز نگهش میداره تا همه ببینن

مامانم دلش به همین چیزا خوشه دیگه

تازه دو روزه مسواک زدن رو شروع کردم و بعضی وقتا هم برای خارش دندونام  هم ازش استفاده میکنم خیلی موثره به شما هم توصیه میکنم .

عمه کوچیک یه 4 روزی نبود و من ومامان که خیلی بهش امید داریم خیلی غم بار بودیم ولی امروز آمد و ما هم باهاش رفتیم بیرون تا یه هوایی تازه کنیم ولی گرما 9 شب هم دست از سرمون ور نمیداره دروغه که میگن شب کویر خنکه .

عمه برام یه کتاب خوشگل آورده که من تا یه کم دیگه بزرگ نشم نمیتونم بخونمش  ولی دستش درد نکنه .

مامانم این روزا خیلی بد اخلاق شده فکر کنم که دیگه باید بره به مامان باباش سر بزنه ولی این کلاساش نمیزاره منم دیگه از دست این کلاس خسته شدم هر روز آواره این خونه اون خونهام با این که خیلی بهم خوش میگذره ولی خوب آدم باید سر خونه زندگیش باشه این که نشود وضع من نمیدونم این بابام تا حالا چه جوری این مامانم رو نگه داشته من که بودم تحمل نداشتم میدادم یکی بهترشو میگرفتم خالا دیگه برم برای سیمین تو امروز مسواک کنم و بخوابم خوابای خوش ببینید شب بخیر.

اینم برای خالی نبودن عریضه :

 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
عشق سن وسال نمیشناسه مهم تفاهمه
سلام

حالتون چطوره

خوب هستین ما به خدا گرفتار بودیم آخه خاله النازو شوهر دادیم بالاخره تازه روز سوم زندگیشون هم اولین مهمونای خونشون شدیم عمو مهدی خیلی سعی کرد با من ارتباط برقرار کنه ولی من مگه را دادم عکسای لباس مجلسیم تو عروسی خاله الناز رو هم مامانم بعدمیزارهفعلا بای بای  

مامان نویس:

امروز ما خونه عزیز بودیم و بهار یک روز کامل رو با عزیز گذروند فقط میومد شیرشو میخورد و دوباره عزیز و بازی برام جالب بود که یه ۶۷ ساله با یه ۱ ساله اینقدر خوب وراحت با هم کنار میان تا حالا ندیده بودم بهار با کسی به این راحتی و صمییت زیاد ارتباط بر قرار کنه البته بماند که عزیز هر کاری یا هر چیز غیر مجازی رو برای بهار ممکن میکرد ولی خوب بازم بهار با هر کسی تو هر موقیتی سر گرم نمیشه این موضوع در مورد من هم صدق میکنه ولی تجربه عزیز همه محدودیتها رو از بین برده

بهاری باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:31 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
بچگی

سلام به همه یا بهتره بگم هیچ کس

میخواهم از احساس بچگیم بگم از ...

تا به حال تو بزرگی بچگی کردین تا به حال دنبال مورچه ها کردین تا به لونه برسن و شما همین جور دنبالشون برین

تا به حال ساعتها با لوله خرطومی جارو برقی بازی کردین و توش دادت زدین و به صدای خودتون خندیدین

تا به حال رو گلها آب پاشیدین و تکون خودنشون ذوق کردین

تا به حال پریدین رو تخت و فنر تخت دوباره شما رو بالا انداخته و شما تو هوا یه حسی رو داشتین که بهترین حس زندگیتون بوده

من امروز همه این کارا رو با هم کردم از وفتی بهار دنیا آمده من چیزایی رو تجربه کردم که دیگه داشت یاذم میرفت که من هم روزی اونا رو انجام میدادم مزه همشئن برام گنگ بود ولی از خدا ممنون که دوباره اونا رو به من چشوند وای چه حالی داشتم وقتی تو لوله جارو برقی صداش میزدم و اون از خنده ریسه میرفت  منم انگار دارم جالبترین کار زندگیم رو انجام میدم با او میخندیدم چند وقت بود اینقدر واقعی نخندیده بودم با این که همیشه سعی میکردم از بچگی کردن غافل نشم ولی انگار شده بودم بهار به من یه روح دوباره ذاذه با این که مادر شدن خیلی از شیطنتهامو ازم گرفته ولی بچگی دوباره بهم داده من دوباره دارم بزرگ میشم قدمهامو محکمتر بر میدارم و بهتر حرف میزنم بیشتر مراقب درست رفتار کردنمم این چیزی که هر مادر هم به دست نمیاره .

من بهترین حسو الان که بهار مثل یه بره کوچولو خسته از روز پر مشغله تو عمیقیه دارم .

نگاه کردن بهش بهم امید میده . امید که همه با داشتنش زنده هستیم فکر کنم من از نوح هم بیشتر عمر کنم .

بهاری باشید .

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
آببازی!

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
قان قان
سلام به همگی

 قان قان یک یا چند نوع وسیله نقلیه به زبون بهار

بهار خانم بعد از چند وقت که من ازش میپرسیدم چی میخوای بابا برات بخره میگفت قان قان دیگه صاحب قان قان شد مبارکش باشه  

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
شرح سفرنامه 2

سلام این شرح سفرنامه 2 است که به نظر شما میرسد .

بعد از خوردن ناهار دوباره برگشتیم رشت فومن هم برای خرید کلوچه فومنی توقف داشتیم من تمام راه مشغول هنر نمایی بودم و از خوردن کلوچه فومن لذت میبردم . شب زود خوابیدم فردا صبح راه افتادیم همون جاده ذیروز رو آومدیم سمت فومن و این بار کلی کلوچه برای سوغاتی گرفتیم ولی از فومن رفتیم سمت قلعه رود خان (معروف به قلعه هزار پله )بابایی یه چیزی راجبش تو مجله خونده بود و میخواست حتما اونجا رو ببینه دریغ از اینکه باید بیشتر راجبش مطالعه میکرد .

مامان و مامان صاحبه هر دو با کفشهایی مناسب کوهنورذی باید تقریبا 1500 پله شیبدار رو طی میکردند که تازه 5000 متر مربع داخل قلعه رو ببینند که وافعا دیدنی بود .

منم تو بغل بابا امیر و بابا حسن و مامان کوچولو دست به .دست میشدم نا گفته نمونه که که 4 تا ÷له هم خودم رفتم عکساشم که فبلا دیدینبعد از برگشت از اونجا و صرف ناهار که تغریبا ساعت 6 بود بابا امیر مستقیم به سمت تهران حرکت کرد تا هر جا شد برونه وهر جا که خسته شد استراحت کنیم ما که بدون اطلاع از اینکه قلعه چند تا پله داره واز اونجا که مامانا با کفش مناسب بودن همگی خسته بودیم از ساعت 10 همه تو چرت بودیم زرین شهر زیتون خریدیم و دوباره همه خواب به جز بابا امیر تا ساعت 2 هم رسیدیم تهران  که اگه اون شب نیومده بودیم دیگه معلوم نبود کی میرسیم فردا بعد از ظهرم آمدیم سمنان البته با مامان صاحبه  این بود جریان سفر ما .

امیدوارم بهاری باشید .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:30 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
سفر نامه2
بدون شرح

 

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
سفر نامه 1

 

از چند روز تعطیلی که بپرسین میگم خیلی خوب بود

ما برای چند روز تعطیی یه دور تو ایران زذیم تا به رشت برسیم چون اکثر راههای منتهی به خطه سر سبز شمال ایران شلوغ بود

ما روز 3شنبه رفتیم تهران اونجا ناهار خوردیم بعد رفتیم از اتوبان فزوین رشت به همراه مامان صاحبه و بابا حسن بریم سفر مقصد اصلی ماسوله بود ولی تا ساعت 9 تو ترافیک بودیم که جاده رو بستن ما هم رفتیم قزوین کنار شازذه حسین خوابیدیم چه خوابی بود

 فردا صبحش راه افتاذیم دیدیم نه جاده حالا حالاها باز بشو نیست بابا امیرم در تی بحث وگفتگو با ماشینهای در ترافیک 70 کیلو متری(به گفته پلیس راه )مانده یه راه جدید کشف کرد و ما به سمت زنجان حرکت کرذیم تا از جاده فرعی به منجیل برسیم ای راه تا ساعت 6 ما رو به منجیل رسوند اونجا بساط ناهار پهن شد وخلاصه ما ساعت 10 به رشت رسیدیم راه زیاذد بود ولی من با خانومی تحمل کردم و تو راه حسابی شیطونی و البته تا وارد استان گیلان شدیم رطوبت منو به خوابی عمیق فرو برد

رشت,رشت وقتی رسیدیم انگار به یه رویای محال رسیده بودیم ولی بابا امیر که این سفرو به خاطر تو چادر خوابیدن آمده بود دیگه همه آرزو هاش به باد رفت چون بارونی از آسمون میومد که من با تمام خانومی نمیتونستم تحملش کنم و این پدر مهربان به خاطر من چادر بیخیال شد .

فردا صبح رفتیم ماسوله من صاحب عروسک دستباف زنهای ماسوله شدم با دوتا بچه که اسم مامانشون ماسوله و دو. تا بچه به اسمهای سوله و لوله شدم اونجا آش هم خوردیم وقتی اومدیم پایین ساعت 5بود ولی برای ما خیلی زود گذشت انگار تازه 1 ساعت بود که اونجا بودیم خیلی زیبا بود برای ناهار کنار رود خونه در حاشیه جنگل بساط پهن شد و من خم به همراه بابا حسن دنبال گاوها بودم و همش صذاشونو تقلید میکردم اونجا یه دوست که تو همون اطراف زندگی میکرد هم پیدا کردم

دنباله سفر نامه باشه برای بعد به همراه تصاویر

امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
تولد

سلام من بهارم امروز میخواهم یه پست اختصاصی بزارم برای کی؟

خوب معلومه دیگه برای مامانم آخه امروز تولدشه دیشب هم خونه مامان فرشته براش یه جشن کوچولو گرفتیم این دومین ساله که من تو تولد مامانم حضور فعال ذارم مامان من دیگه کوچولو نیست بزرگ شده آخه دیگه وارد ربع قرن زندگیش شده

مامانی تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 1:1 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |

سلام به همه دوستان عزیز

میپرسید نه به اون بی نمکی نه به این شوری ؟

آخه مگه بده حالا که یه فرصت گیر آوردم که زود به زود آپ کنم ازش بهینه استفاده کنم

اول از همه بریم سراغ بهار که از هر چیزی تو این وبلاگ مهمتره الانم داره تو تختش از ته دل منو صدا میکنه با هر کی کار داشته باشه مهم نیست اسمش چیه بهش میگه ماما

حالا رفتم آوردمش تو بغلمه نمیزاره به کارم برسم ولی  من که از رو نمیرم .

فرهنگ لغات بهاران

ماما (با لهن بخصوص )= مامان

بابا = بابا

دادا = دایی

عم = عمه

با = پا

باب = آب

گُ = گل

مّ = من

کّ = کفش

و خیلی چیزای دیگه که الان حضور ذهن ندارم

جیگر مامان راه هم میره فکر کردین این چند وقته که نبودیم بیکار بودیم ؟ نه بابا خیلی بزرگ شده برای خودش خانومی شده

از بهار که گفتم خودمم بد نیستم شکر روزگار ما رو با خودش میکشه

نزدیکترین دوستم داره ازدواج میکنه و من احساس تنهایی همه وجودمو گرفته با این که اینجا جایی که توش دنیا آمدم ولی احساس غربت میکنم ولی خوب زیادم بهش فکر نمیکنم چون باید روزگار بگذره دیگه  .

از این که نوشته های بی سر وته منو میخونید ممنون.

بای بای (خدا حافظ)

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
چشمه جوشان محبت

سلام

حالتون خوبه ممنون من وبهارم خوبیم بابا امیرمونم خوبه سلام ذاره خدمتتون

الان بهار کجاست ؟خونه عزیز آخه مامان صاحبه اومده بهارم اونجاست منم دارم به کارای عقب موندم میرسم توجه دارین که!

بهارک دیگه راه افتاده دندون نیشش که 1ماهی میشه ما رو سر کار گذاشته دیگه از زیر پوستش دیده میشه حالا کی بیاد بیرون خدا داند .

راستی دیشب ذاشتم فیلم میدیدم که بهار برای اولین سانس شیر شبانگاهی بیدار شد ( 2:00)اولش که رفتم سراغش فقط دلم میخواست زود بخوابه که منم برم فیلمو ببینم ولی تا دست کوچولوشو گداشت رو دستم تا با خیال راحت که من از پیشش نمیرم شیر میل کنند یهو مهر ماذری من جوشید حالا بندم نمیومد ءمیخواستم بخورمش اینقدر که از این کارش حال کرده بودم ولی خودمونم چقدر این بچه ها شیرینن من با این که اصلا شیرینی دوست ندارم این شیرینی رو خیلی میخورم میترسم دیابت بگیرم .

اما این سوال همیشه تو ذهنم هست که ما برای چی از بچه هامون لذت میبریم ؟

 از اونها مثل چی لذت میبریم ؟

اصلا برای چی یهو همه چیزمون میشن چرا ؟

تا حالا به چند مدل مختلف رسیدم که تو پیج بعذی براتون راجبش میگم شما اگه لطف کنید به من کمک کنید ممنون میشم 

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
غیبت طولانی ما رو میبخشید؟

سلام چه عجب بابا میگفتی یه گاوی یه گوسفندی چیزی جلو پات قربونی میکردیم

نه خواهش میکنم راضی به زحمتتون نبودم برای همین سر زده آمدم راستی سال نوتون مبارک این چند وقته که نبودم چه خبرا بوده

من که حسابی گرفتار بودم از حونه تکونی و عید و مسافرت و عید دیدنی تا تصادف و تولد ودندون وغیره .

حالا شما تصمیم بگیرید که من کدوم و براتون بگم چون اگه بخواهم همهشو بگم میشه قصه هزارو یک شب

از این دو هفته اخیرم یه هفتشو مامان صاحبه و کل اقوام مادری سمنان بودن هر روز باید میرفتم اونجا دیگه چون همه دلشون برای بهار تنگ میشود

آخر هفته هم بابا حسن آمد و طبق معمول آخر هفته ها مهمانی خونه ما برقرار همه آمدن خونمون و عصر جمعه که دلگیرترین روز هفته است همه رفتن حالا که رفتن من دیگه میتونم یه چند روزی رو سر خونه و زندگیم باشم ؟

نه این یه اشتباه بزرگ که که من باید سر خونه زندگیم باشم چون حالا عزیز بعد چند وقتی که دورش شلوغ بوده حالا دیگه من باید براش جای همه رو پر کنم تازه بعد از یه هفتهای که مامان فرشته و بابا مرتضی درست و حسابی بهارو ندیدن باید اونجام برم پس برنامه ایجوری میشه که شنبه 2شنبه خونه عزیز 1شنبه 3شنبه خونه مامان فرشته 4شنبه خونه به کارای عقب مونده میرسیم حموم میکنیم لباس میشوریم و خلاصه غیبت دایمی رو جبران میکنیم .

5سنبه جمعه هم عمه آزاده از تهران میاد و ما باید بریم تا بازم کمبود بهار خونش جبران بشه و ما اینگونه هیچ وقت خونه نیستیم وقتی هم که برای خواب میام خونه بهار خانم دارن دندون در میارن و از صبح هر چی خستگی دارن سر مادرشون در میکنن این درد دل من (مامان کوچولو )از دست این موجود کوچولوی دوست داشتنی کم آزار و ساکته که همه زیادی دوسش دارن حالا به من حق میذین که 3 ماه غیبت کنم.

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |

سلام به همگی ما آمدیم

رفته بودیم بدرقه آش خوردیم جای همتونم خالی کردیم ولی من همه مدت که تهران بودیم داشتم با این ویروس جدیده مبارزه میکردم 2 روز اول که آرتینا باهامون بود مریض شد و به محض رفتنش من هردومون میخواستیم به مامان باباهامون زیادی خوش نگذره .

بعدشم رفتم خونه عمه آزاده سپیده دوست عمه رو دیدم فکر کنم وقتی خیلی کوچولو بودم دیده بودمش یه چیزایی یادم میاد برام یه کتاب آورد که خیلی خوشگل آورد، منم با یه لبخند ازش تشکر کردم بعدشم رفتیم خونه خاله فرزانه همه رو ذیذیم ولی من تازه تب کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود، اگه گفتین کیو دیدیم؟

آرین

اگه بدونین چقدر دلم میخواست باهاش بازی کنم ولی خیلی حالم بد بود برام گیره های خوشگل آورده بود البته برای سر بیموی من .

دیگه جایی نرفتیم چون ویروسا ول کن نبودن دایی علیرضا هم رفت همین دم گوشمون کهریزک بعدشم میاد تهران البته انشااله.

تازه من دارم آدم مهمی میشم چون بابا حسنم کاندید مجلس شده به وبلاگش سر بزنید همین طور به سایتش (پیوندها).

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |

سلام به همگی ما آمدیم

رفته بودیم بدرقه آش خوردیم جای همتونم خالی کردیم ولی من همه مدت که تهران بودیم داشتم با این ویروس جدیده مبارزه میکردم 2 روز اول که آرتینا باهامون بود مریض شد و به محض رفتنش من هردومون میخواستیم به مامان باباهامون زیادی خوش نگذره .

بعدشم رفتم خونه عمه آزاده سپیده دوست عمه رو دیدم فکر کنم وقتی خیلی کوچولو بودم دیده بودمش یه چیزایی یادم میاد برام یه کتاب آورد که خیلی خوشگل آورد، منم با یه لبخند ازش تشکر کردم بعدشم رفتیم خونه خاله فرزانه همه رو ذیذیم ولی من تازه تب کرده بودم و حالم اصلا خوب نبود، اگه گفتین کیو دیدیم؟

آرین

اگه بدونین چقدر دلم میخواست باهاش بازی کنم ولی خیلی حالم بد بود برام گیره های خوشگل آورده بود البته برای سر بیموی من .

دیگه جایی نرفتیم چون ویروسا ول کن نبودن دایی علیرضا هم رفت همین دم گوشمون کهریزک بعدشم میاد تهران البته انشااله.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
سربازی آدمو مرد میکنه

سلام ما خیلی عجله داریم چون تا 1 ربع دیگه باید بریم ........

تهران

آخه دایی علیرضا میخواهد بره سربازی ما هم میریم بدرقه با آرتینا(تنها دوست واقعی به جز شماها که مجازیید)فکر کنم خیلی بهم خوش بگذره.

معلومم نیست کی برگردیم ولی هر وقت که اومدیم به همتون سر میزنیم و خبر میدیم فعلا خدا حافظ

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
چرا کم پیدا شدیم

سلام به همه دوستان

چرا نبودیم ؟ چرا ذیر کردیم ؟چرا ؟ چرا؟

خوب اومدم که همینا رو توضیح بدم دیگه

ما یه یک هفته ای تهران بودیم من و بهار بعد برای عاشورا تاسوعا بابایی آمد دنبالمون تهران خیلی به هردومون خوش گذشت اینقدر که شاید به همین زودیا دوباره بریم . تازه بهارم به قول عزیز لباس علی اخصر تنش کرد و رفت بیرون پلوی امام حسینم خورد تازه بعد از چند شب که با دیدن دسته های عزاداری از پشت پنجره نانای میکرد روز عاشورا دیگه سینه زدن یاد گرفت.

اینقدر اتفاق جدید افتاده که من نمیدونم از کجاش بگم آها آرین جیگر ومامانش اومدن و من به دلایلی که پایینتر براتون میگم هنوز بهشون زنگ نزدم ولی حتما میرم می بینمشون .

مبارکه مبارک هو هوو هو هههههههووووووووووررررراااااااااا

بهاری چهار دست و پا راه افتاده بعد از یک شب تا صبح تمرین کردن و نخوابیدن ماشا اله دخترکم پشتکار خوبی داره به قول مامان صاحبه همتش بلنده من که خیلی خوشحالم حالا بگم تو چه موقعیتی شب تا صبح تمرین کرد عسل مامان .

بهار 2 روز بعد از اینکه از تهران آمدیم (از اونجایی که هر چی ویروسه دنبال بهار منه )به یه بیماری ویروسی دچار شد کخ گلاب به روتون اسهال استفراغ شد و تو همین اولین شبی که حال هیچ کاری رو نداشت به تمرین چهار دستو پا به طور حرفه ای پرداخت .

تازه از امشب هم برای چند ثانیه تنهایی روی پای خودش ایستاد الهی من قربون استقلال گلم بشم . وقتی بهش میگم دستت کو؟دستشو میاره بالا وقتی میگم پات کو؟ بازم دستشو میاره بالا آخه دخترم نابغه است.

اگه جایی رو بگیره میتونه راه بره میبینید تو 2 هفته چه گلهایی کاشته گل دختر عشق مامان .

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
بهاری باشید

9ماهو 2 خفته و 5 روز گذشت .......

این عمره که داره میره بهار بزرگ میشه من پیر بهار .........

چه بهاری بهار واقعی یه بهار حسابی تو همه چی یه بهار تو خونه یه بهار تو زندگی یه بهار تو فصلها این بهار همجایی شد وقتی گل من دنیا آمد .

از وفتی مادر شدم زیاد نمیگذره ولی احساس میکنم خیلی وقته این دنیا چه زود میگذره انگار همین دیروز بود که تک وتنها تو خونه بودم و همش پای تلویزیون وقت تلف میکردم از وقتی بهار آمده دیگه وقتی برای تلف کردن ندارم تازه وقت کم میارم همه چیزم شده بهار بهار بهار.

داشتنش یه نعمته وقتی بهم میخنده همه اذیتهایی که کرده از یادم میره شاید واسه همینه که میگن بچه شیرینه نمیدونم اصلا نمیتونم این حسی که الان دارم رو با نوشتن چند تا کلمه که از چند تا حرف ساخته میشه برسونم باید جای من باشین تا بفهمین چی میگم.

بهار گل من دوست دارم

 

عزیز من مامان قربونت بشه

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط مامان كوچولو |
عکسای گلم
سلام به همه دوستان من از تهران آمدم ولی خیلی سرم شلوغه و وقت نوشتن ندارم (با عرض معذرت) ولی به درخواست دوستان فقط چند تا عکس از گل بهار میزارم تا بعد فعلا

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
آخرین دفعه ایی که عمه آزاده آمده بود چند تا کتاب برای بهار آورد که از همین جا ازش تشکر میکنم

بهار به این کتابا بیشتر بقیه توجه میکنه و فکر میکنم بیشتر گوش میده شاید هم از شعراش بیشتر خوشش میاد با این که شاعر اکثرش یکی ولی خوب بهاره دیگه یه کتاب حمام هم بین کتاباش بود که هنوز باهاش حمام نکرده ولی همین بیرون زیاد ازش استفاده میکنه.

از عکس جدیدم خبری نیست فعلا چرندیات منو بخونید تا بعد به زودی هم قراره بدم خود بهار یه پست براتون تایپ کنه که هیچکی ازش سر در نیاره آخه گلبهارم به تایپ علاقه شدیدی نشون میده در انتظار باشید  

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
حس مادری فوران میکند
سلام

اونهایی که مادرن حرفهای منو بهتر درک میکنن که چه لدتی داره وقتی شبا بیدار بمونی تا نی نی بخوابه و هر لحظه کارا جدید انجام بده کارای خطرناک کارای خوب  اصلا یاد بگیره یا عکس العمل نشون بده حالا هر چی که میخواد باشه مثلا با لباس گرم نخوابه یا وقتی مامان میخواد غذا بخوره اونم غذا بخواد اینها همش وقتی بهش سطحی نگاه کنیم دردسره ولی خوب دقیق بشی میبینی نه اینها همه نشانه است .

یعنی من دارم بزرگ میشم من میفهمم من الان ناراحتم ومیخوام تو بغل تو باشم خیلی لذت داره خلیییییییییییییییییییییییییییییییی

داشتن نی نی بهار یعنی موفقیت یعنی امید یعنی همه چی این تمام احساس مادری من بود .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مامان كوچولو |
day Ticker" border="0" />