تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday PicLilypie 3rd Birthday Ticker دنیای زیبای کودکی
روزهای زیبای زندگی من
سلام

ما تشریف فرما شدیم

حالمون خوب بود و هست فقط فرصت آپ کردن نداشتیم

الانم فقط برای رفع تکلیف اینجا یه کم مینویسم تا بعد سر فرصت بیام و آپ کنم

بهاری منم خوبه

این روزا خیلی شیرین زبونتر از قبل شده البته یه کم فقط یه کم زیاد حرف میزنه

یه کم از تربیتش غافل شدم چند تا کار بد کرده مثلا همین امروز ظهر منو بابایی داشتیم راجب اینکه خونمون کثیف شده و نقاشی میخواد صحبت میکردیم که:

بهار پرسید: کی میخواد خونمونو نقاشی کنه

من گفتم :آقای نقاش

ب:منم مثل آقای نقاش، نقاشی بلدم

م:آفرین دختر هنرمند من

در یک چشم بهم زدن غیب شد

ما هم که زن وشوهر عشق فیلم، غرق تماشا

صدا کشیده شدن یه چیزی روی دیوار توجه منو جلب کرد

و با صدا بلند بهار نکن بابا جون رو هم متوجه این فاجعه کردم حالا دیگه خونمون تمیز شده و اصلا احتیاج به آقای نقاش نداریم با وجود این نقاش باشی

اینم عکس که این آرزو رو به گور نبرم که پست با عکس بزارم

وای چه با مزه شدی نبات خانوم

 

   

بهاری باشید                                                                                                                  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

از روزای پر کاری که آدم وقت سر خاروندن نداره خوشم میاد، مثل این روزای من که به تو وروجک فشار میاره .

بخشید این خودخواهیی که فقط من از این روزا خوشم میاد و نظر تو رو نمیپرسم .

ولی واقعا منم اذیت میشم و بیشترش هم به خاطر تو هستش این به اون در.

این روزا خیلی با همیم ولی نیستم ،همش به هم چسبیدیم و نه از بازی خبری هست نه از نقاشی و کتاب خوندن بلند، نه از شعر خوندن با ادا اوصول، واقعا که این چه جور کنار هم بودنه .

ولی بودنت همیشه پر از هیجانه آخه من این روزای پر کار رو که خیلی باهاش صفا میکنم از الطاف شماست که دارم عزیز مامان .

ببخش نبودن هامو ، بد اخلاقی هامو از سر خستگی ، میخوام صبوری کنم ولی خدا بهم صبر نداد .

کوچولوی مهربونم من از بویئدنت انرژی میگیرم ، ازت انرژی میگیرم وقتی میخوام از در برم بیرون و پشت در صدای گریه هاتو میشنوم و تا مقصد همه راهو به تو فک میکنم که کی ساکت میشی .

سر کلاسم برای اینکه زیاد جو کلاس و درس و دانش منو نگیره به این فکر میکنم که تو از همه بچگیت این نبودنم یادت بمونه و برای همه تعریف کنی ،مثل خیلی از هم کلاسیام که اون روزا میگفتن و من از حرفاشون چیزی نمی فهمیدم  .

خلاصه که حالا که احساس منو میخونی، یه کمم به فکر من باش آبرو برام بزار من مجبورم بیشتر به خاطر خودم و یه کم به خاطر تو بعضی، وقتا تنهات بزارم و این اصلا بد نیست، اگه یه کم فکر کنی خودتم به همین نتیجه میرسی .

وای که دیرم شد و باید برم خیلی پر چونگی کردم

خداحافظ

بهاری باشی

  

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

بهارم، از این به بعد مخاطبم تویی که میفهمی من چی میگم

بهار امشب داشتیم از خونه مامان فرشته میومدیم که من بهت گفتم: بهار ،من میخوام باهات دوست باشم نه مامانت

تو بعد از کلی کنجکاوی و ۱۰۰ تا چرا ؟

قبول کردی من مامانت نباشم واز اون موقع همش بهم میگفتی:

 دوستم برام آب بیار

دوستم من گشنه ام غذا میخوام

 دوستم من مخوام باهات حرف بزنم تو هم باهام حرف داری

و من از اینکه تو همدمی، شادم و از گفتن حرفام بهت هیچ ترسی ندارم به جز اینکه تو روحیه ات تاثیر بذاره .

دختر قشنگم از این که تو خوابی و صدای دوستم دوستمت تو گوشم می پیچه حس بچگی دارم و با چشمای بسته ات حرفای جدی میزنم تا تو دوستم باشی برای همیشه .

بهارکم ، این روزاخیلی بد اخلاقی میکنی و من خیلی عاجزم، از دستت امیدوارم وقتی این متن رو میخونی دیگه این طوری نباشی تا حداقل چند تا دوست کنار خودت داشته باشی البته به جز من که با همه بد اخلاقیت بازم پوستم کلفته .

شبت بخیر دوستم

همیشه بهاری باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

 

سلام

این روزا که پیش مامان، بابامم

خیلی بهم خوش میگذره ،خدا کنه به همه خوش بگذره.

 امسال روز پدر رو بیشتر از این چند سال اخیر درک کردم .

چون پیش بابام بودم و مثل همیشه از صبح تا شب با هم بحث کردیم و به نتیجه مشترک نرسیدیم این کار هر روزمون بوده و هست.

و بازم خیلی همدیگه رو دوست داریم و دلتنگ هم میشیم.

بابا ، اولین کلمه ایی که گفتم و نوشتم .

کسی که اگه هر جا هیچ کس توان کمک بهت نداشت بازوهای قوی باباست ک به دادت میرسه

هیمشه ازت دور بوده حتی وقتی دختر خونه بودی چون همیشه به فکر رفاه تو بوده .

همیشه نگاهش گرم امید بخش بوده .

وقتی میاد سر سفره، عقد تا بهت تبریک بگه،حضورش اون قدر هیجان زده ات میکنه که سرتو میندازی پایین تا حلقه اشک تو چشماتو ازش پنهان کنی .

وقتی بهارت دنیا میاد ،اونم تو فصل بهار، میبینی که تو دل باباتم بهار شد ،از ذوقش همش راهش میبره و باهاش حرف میزنه ،شبا که بهار اذیتت میکنه ،اونم ازدرد دست بیداره، میاد و میگه من دخترکمو نگه میدارمو تو چند ساعتی استرحت میکنی .

و آخرین ورژنش هم همین ۲ روز پیش که بهار داشت انتقام دوران امتحاناتت رو ازت میگرفت بابا تاساعت ۷.۵ سر کار بود، تا رسید،گفت: من دخترکمو میبرم پارک ،و تو ۲ ساعت باخیال راحت به مهمونیت رسیدی بدون نگرانی.

من هنوز معنای واقعی پدر و نفهمیدم ولی پدرم رو اینجوری حس کردم که هر وقت هیچ کس نبود که باری از دوشت برداره بابا جونم هست .

با همه اینکه همش با هم اختلاف نظر داریم ولی بازم خیلی دوسش دارم

روزت مبارک بابا جون

روزه همه بابا ها هسمرها مباک

روزت مبارک امیر جون که خیلی دورت اذیت میکنه

روزت مبارک بابا مرتضی

خوب بالاخره تونستم عکس بزارم

ولی چون تهرانم عکس قدیمی

 ببخشید ولی قول میدم  به زودی عکس جدید بزارم 

در حال مناجات

در خواب ناز

 لباس تمیز

بهاری باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام 

فکر کردم این شب آخری منم باید یه کاری برای آینده همه بچه های ایران زمین بکنم

اینم اون کار

حالا نوبت شماست.
آنانکه عزم تغییر داشتند، آن ها که در برابر تحقیر و نزول کرامت انسانی ایرانیان مقاومت کردند، آن ها که به تحقیر عادت نکردند در این دوره در خیابان و رسانه ها و میادین و هرجا که مجالی برای گفتن و تبلیغ و اعتراض بود آنچه توانستند و در توان داشتند انجام دادند و اینک نوبت ملتی است که سراسر تاریخش را جهانیان ستوده اند.


آنچه در این روزها و شب ها در خیابان ها و میادین شاهد بودیم حضور نشاط آور نسلی امیدوار به تغییر بود و آنچه از بلوغ این نسل به رخ جهان کشیده شد را همه دیدیم و حس کردیم و اینک روز سرنوشت فرارسیده است. روزی که قرار بود آنچه را که در دل و در زبان داشتیم و فریاد می زدیم و در گوش جان یکدیگر زمزمه می کردیم بر صفحات سپید نقش بزنیم.

آن ها که زبانی برای سرودن و صدایی برای فریاد داشتند تا امروز گفتند و سرودند. اینک نوبت شماست. 
شما و تاریخی که چشم به دست های شما دوخته است.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست

بر گرفته از سایت حامیان یکی از کاندیدا های ریاست جمهوری

بهاری باشید

 برای بهاریی ها انتخاب درست بکنید با فکر واعتقاد قلبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

قصه تلخ از جایی شروع شد که من یه روز که از استرس نزدیک شدن امتحاناتاومدم خونه وهر دردی رو به حساب اعصابم میزاشتم واین درد به جایی رسید که منو از پا در آورد این درد بیماری به اسم زونا بود با اینکه تو بچگی آبله مرغون گرفته بودم ولی آبله مرغون بزرگسال هم گرفم وبرخلاف تصورم که فکر میکردم کسی که تو بچگی آبله مرغون گرفته دیگه نمیگیره ولی دکتر گفت نه برعکسه  به دکتر گفتم من یه دختر ۲ ساله تو خونه دارم گفت مشکلی نداره بچه که زونا نمیگیره با تماس خیلی نزدیک آبله مرغون میگیره واین پیشگویی الان به وقوع پیوسته

ومن به جز اینکه برای بهارکم دعاکنم کاری از دستم بر نمیاد

امیدوارم کم باشه و خیلی توت فرنگی منو اذیت نکنه

شما هم براش دعاکنید ،برای منم دعا کنیدکه بتونم هم از بهار مواظبت کنم هم امتحاناتم به خیر بگذره.

بهاری باشید با دونه های قرمز 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي آنكه انگشت اشاره ام را به سمت او بگيرم،

در كنارش انگشت هايم را در رنگ فرو مي بردم،

و نقاشي مي كردم،

اگر فرصت داشتم كه كودكم را دوباره بزرگ كنم،

به جاي غلط گيري به فكر ايجاد ارتباط بيشتر مي بودم،

بيشتر از آنكه به ساعتم نگاه كنم به او نگاه مي كردم،

سعي مي كردم درباره اش كمتر بدانم ، اما بيشتر به او توجه كنم.

به جاي اصول راه رفتن ،

اصول پرواز كردن و دويدن را با او تمرين مي كردم.

از جدي بازي كردن دست بر مي داشتم،

و بازي را جدي مي گرفتم.

در مزارع بيشتري مي دويدم،

و به ستارگان بيشتري خيره مي شدم.

بيشتر در آغوشش مي گرفتم،

و كمتر او را به زور مي كشيدم.

كمتر سخت مي گرفتم،

و بيشتر تاييدش مي كردم.

اول احترام به خود را در او مي ساختم،

و بعد خانه و كاشانه اش را،

و بيشتر از آنچه كه عشق به قدرت را يادش بدهم،

قدرت عشق ورزيدن را يادش مي دادم.

 

دایان لومان - ترجمه : پروین قایمی

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

حال و احوالتون چطوره

خوبین خوشین سالم و سلامت

عید گذشتتون مبارک

تولد دخترکم مبارک

بهار، بهارکم

دیشب برای اولین بار تو این 2 سال ،1 ماه،  3هفته ،5 روز ،از هم جدا خوابیدیم نه و یه خونه تو دو تا خونه که ۵تا کوه باهم فاصله داشت شب خوبی نبود ولی بدم نبود همون حسی رو بهم داد که قبلا گفت بودم بچه ها هر روز با هر پله بزرگ شدنشون دارن از مادرشون دور میشن ولیاین  راهیی که منم طی کردم و هیچ کس نمیتونه جلوشو بگیره .

واما

تا به حال دیده بودین من از حرف زدن بهار یا دایره لغاتش چیزی بنویسم

نه

ولی حالااعلام میکنم که هر کلمهایی از دهن من در اومده بهارم با یکم تغییر جزیی بهارم میتونه بگه و سر هموتون رو میتونه بخوره ...

این طی کردن پله های ترقی از زمانی شروع شد که من شب ۲۹/۱۲ تصمیم گرفتم بهارو بدون شیر بخوابونم (بهار از می می گرفته شد) و داستانی تا حالا ادامه دارد وهر وقت لجبازی میکنه عزیز جون(مادر بزرگ مامان کوچولو ) میگه این بچه ، برای شیر ناراحته.

چند تا خبر راجب تحولات بهار براتون دارم میدونید ؟

بهار تقریبا، نصفه نیمه ،بعد از گذشت ۴ هفته، تمرینات متمرکز ونیمه متمرکز، از پوشک گرفته شد (از شرش خلاص شد ).

 این آخرین اخبار بود.

ما در گذاشتن عکس که بلاگفا آن را مجاز بداند بسیار ناتوانیم از دوستان تقاضا داریم که سایتهای معتبری در این رابطه به ما معرفی کنید پیشاپیش سپاسگذاریم .

 بهاری باشید مثل من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

بهار همه چیزازاینجا شروع میشود ازبهار حالا که بهارنزدیک میشه باید ازش حرف زد بهار خونه ما هم تو فصلبهار اومد بهاری که مارواز یاد فصلش دور نمیکنه از اون روز به بعد همیشه ما شکوفهای صورتی هلو رو میبینیم وقتی هوا سرد برف میاد یا گرم ما بازم سبز شدن یه جونه رو از زیر خاک میبینیم بعضی وقتا هم باد داره که یه وقت فکر نکنی من تابستونم نه من بهارم : بهار

وقتی یه روز داشتم به سیر تکاملی این بهار فکر میکردم که چقدر سریع وتند اتفاق میوفته تا دیروز همه درختا خواب بودن از رنگ سبز و جونه خبری نبود همه تو خونه حبس بودن وقتی هم که میومدن بیرون سرشون پایین بود تا سوز به صورتشون نخوره ولی حالا اونقدر چیزای دیدنی تودور و ورهست که کسی نمیتونه سرش روپایین بندازه .

از بهار کوچولوی خودم بگم که یه گل همیشه بهاره

بهارم یه جهش کرده تا یک ماه پیش بهار با زبان اشاره صحبت میکرد من فکر میکردم که در آینده میخواد تو دبستان جبار باغچبان کار کنه همه شعر هایی رو که با هم میخوندیم رو به زبان اشاره وصدای حروف دست وپا شکسته میخوند تا بعد از یه هفته هر چی باهاش حرفمیزدم مثل طوطی تکرار میکرد واین بود جهش گه من کاشفش بودم .

قبل از شروع امنحانا متوجه گم شدن چیزای گوچیکی تو خونه میشدم مثل قاشق چای خوری یا مثلا امیر میگفت این چراغ هود کهدر آورده بودم برم یکی بخرم رو ندیدی منم که معمولا اهمیت نمکیدم گفتم نه... تا اینکه تصمیم گرفتم یه نظافت حسابی کنم که شاید این فرصت توامتحانهام دست نده وقتی سه چرخه بهار رو از پشت کمد گذاشتم بیرون تا اونجا روتمیز کنم با لونه کلاغ کوچولویی مواجه شدمکه هر چیز با ارزشی روگه پیداکرده بود مثل حلقهازدواج من. زنجیرامیر. قاشق. چراغ هور. سنجاق سر. روسری و...

فعلا وقت نوشتن همینا رو دارم .

عید همگی مبارک مثل بهار باشید بهار ی بهاری

سالی پر از خوشی روبراتون آرزو میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام واقعا کمبود وقت برای ما آداما همیشه هست من نمیدونم چرا دست از سر ما بر نمیداره همین خالا داشتم یه کتاب میخوندم در مورد تنظیم وقت ولی بازم نمیتونم وقتمو تنظیم کنم پس وقت گذاشتن و این کتاب رو خوندن هم وقت تلف کردن بود .

بهار عشق مامان هم حسابی سر گرمه دایره لغاتش وسیع شده اونقدر که نمیشه اینجا از همش حرف زد الانم داره با خودش بازی میکنه و با این واقعیت کنار میاد که باید تنهایی رو تحمل کنه نه باهاش بجنگه .

وروجک کوچولوی من جدیدا کلمات بی تربیتی یاد گرفته مثلا اگر چیزی بهش بگم که باهاش مخالف باشه میکه ...(برو بابا.نه بابا)...

دیگه تقریبا هر شب تو تخت خودش میخوابه ولی یه هفته من هم پایین پاش خوابیدم تا رضایت داد که کاملا مستقل بشه حالا دیگه مخیط اتاقشو دوست داره و هر شب کتاب میخونه اول اون برای من و بعد من برای اون .

تقریبا هر شب تو تخت خودش میخوابه ولی یک هفتهایی هر شب وفتمو گرفت .

هر شب مسواک میکنه و قطره میمشو میخوره به خاطر علاقه ایی که به مسواک بعد قطره داره.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

ديشب تولد بابا امير بود

بابا جونم تولدت مبارك

از طرف مامان كوچولو:امير جونم الهي صد سال زنده باشي با من خوشبخت باشي هميشه مهربون باشي

بعد از تولد به بهار جون ميرسيم :بهار مامان نوك زبوني حرف ميزنه به همين خاطر خيلي با نمكتر ميشه وقتي ميگه ماما عس (يعني: مامان ازم عكس بگير )

تو تولد بابا مجبور شديم به پيش نهاد بهار رنگين كمان 2 رو بزاريم و حالا بيا و درستش كن توي تولد چرا كلاه تولد بود كه براي تولد بابا فكر نميكردم نياز باشه ولي بهار بهم گفت كه نياز بوده رفتم كلاه زمستوني شو آوردم كه همه باهاش عكس گرفتيم

براي ساعتي شير خوردنش هم يه چهار پنج روزي سخت بود كه بهش سر 4 ساعت شير بدم ولي شدني بود حالا ديگه خودشم بيشتر تحمل ميكنه .

تو ماه پيش 3 شب تو تخت خودش خوابيد كه به جز تجربه اولش دو شب بعد رو خوب گذروند حالا اين ماه بايد هفتهاي 2 شب سر جاي خودش بخوابه كه فر كنم هفته با مزه ايي ذاشته باشيم

هر كسي هر كاري انجام داد بايد حتما يك بار اونم تجربه كنه حتي اگر دست تو بيني كردن باشه . به نقاشي علاقه نشون ميده و از بين مداد رنگيهاش عاشق رنگ نارنجي شده و هميشه يا بيشتر اوفات با اون نقاشي ميكشه .

از صبح تا شب cdرنگين كمون رو 10 بار ميبينه من گاهي براش نميزارم ولي اونقدر گريه ميكنه كه منو تسليم ميكنه .اگخ براي چشماش مشكلي ايجاد نشه منم حرفي نذارم ولي بيشتر از 2 بار نشستن پاي تلويزيون اونم 1 ساعت يا 2 ساعت براي بچه اينقدري ضرر نداره؟

از غذا خوردنشم بگم كه هيچ ربطي به شير خوردنش نداشت با اينكه شيرش كم شده يكروز ذر ميون غذا ميخوره و به نظر لاغر تر هم شده از ارزو جون مامان آرش وروجك هم ممنون كه نگرانيم رو برطرف كردن .

بهاري باشيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1387ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

خدا انشااله سایه این بزرگترارو از سر ما کم نکنه

آره مخصوصا عزیز (مادر بزرگ مامان کوچولو )که اگه نبود معلوم نبود بهار هر روز باید کجا میرفت بهاری که تقریبا هر جایی نمیره و راحت نیست تو خونه عزیز همه سوراخ سومبه ها رو بهتر از من بلده جای هر چیزی رو میدونه تازه منم راهنمایی میکنه عزیز نعمت بزرگ خدا به ما همیشه زنده و سلامت باشی .

بهارم واکسن 18 ماهگیش رو روز 16 مهر زد کوچولوی مامان خیلی گریه کرد شبش هم تب داشت و روز بعد جای واکسن درد .

وزن کوچولو 10.600 بود که از دفعه قبل با کم کردن وزن لباساش وزن کم کرده بود ولی قدش 6 سانت رشد داشته و حالا 83 سانته منحنی رشدش صاف شده و این نگران کننده است با پزشک درمانگاه دنبال دلیل گشتیم تا رسیدیم به بی اشتهایی بهار و وابسته بودنش به شیر مادر که جای غذاش رو براش پر میکنه گفت هر طور که شده شیرش رو تو 24 ساعت به 6 بار برسون و برای غذا دنبالش ندو .امروز اولین روزی بود که من از صبح که بیدار شد به هر بد... که بود شیر بهش ندادم تا ساعت 6 فقط 2 بار شیر خورد ساعت 6 بعد از یه خواب 2 ساعته بیدار شد و از گشنگی بدون اینکه از من شیر بخواد نشست سر سفره ایی که براش آماده کرده بودم یه کمی غدا خورد منم از دور مراقبش بودم ولی هنوز 24 ساعت نشده 6 بار رو بهش شیر دادم ولی خوب تجربه خوبی بود

دعا کنید جیگر طلام وزن بگیره .

بهاری باشید

+ نوشته شده در  شنبه 20 مهر1387ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

بهار کوچولو 18 ماهه شد

بهار جونم 18 ماهگیت مبارک باورش برام خیلی سخته که تو یک سال و نیمه که پیش مایی و من اصلا متوجه گذر زمان نشدم از وقتی که فهمیدم که تو سالم و سر حال دنیا آمدی تا کاملا به هوش آمدم فقط چند ساعت گذشته یا نه اصلا چرا ساعت چند دقیقه .

ولی انگار خیلی دقیقه گذشته با این که لحظه لحظه بزرگ شدنت رو دیدم ولی نمیتونم باور کنم خودمم نمیدونم چرا .

حالا تو تو 18 ماهگی خوب راه میری و میدوی ولی من به یاد شبی هستم که تو تب سوختی ولی تا صبح چهار دست و پا تمرین کردی و صبح وفتی استامینوفین اثر کرد هنر نمایی کردی .

تو 18 ماهگی کلی حرف بلدی که بزنی و منظورتو به من برسونی ولی من صدای آقون گفتنت تو گوشمه و لذت اون موقع .

گلم میدونم که چند صباح دیگه باید با کارای الانت دلخوش باشم آخه تو همیشه دلخوشی منی. قول بده که همیشه دلخوشیم بمونی ؟

کوچولوی مامان چند وقتی که روزا کمتر باهامه یعنی هر روز همه ساعتام مال اون نیست

ولی وقتی با همیم حسابی جبران میکنم آخه خودمم خیلی براش دلم تنگ میشه پدر سوخته رو .

ولی وقتی منو میبینه مطمینم که اصلا دلش برام تنگ نشده به تو مسلسل وار میگه ماما میمی ببل ماما می می ببل ماما می می ببل (ترجمه: شیر مادر تو بغل).

تازگیهام اخم کردن رو خوب یاد گرفته هر وقت که از کار کسی خوشش نیاد ابروها رو گره میکنه حسابی خیلی با نمک میشه .

عاشق پسته است مثل بابا حسنش عاشق کشک و بادمجون مثل بابا امیر و عاشق تخمه مثل بابا مرتضی (نقش پدران در پنتیک ).

از لباسای محبوبترین عروسک حال حاضرش بدش میاد در نتیجه شهرزاد خانوم همیشه برهنه در عموم ظاهر میشه .

خودشم باید لباس برای پو شیدن تو خونه و بیرون رفتن رو انتخاب کنه که تقریبا همیشه یک انتخابه اونم هم برای خونه هم بیرون کسی به جز من اجازه در اوردن لباس دلخواهش رو از تنش نداره تازه با منم کلی دعا مرافه میکنه که چرا داری این کارو میکنی من که راضی نیستم .

مثل همیشه عاقله و دست به هر کاری نمیزنه تا ازش مطمئن نشه .

بهتر آب میخوره مشکل مزاجشم تقریبا حل شده ولی کم غدا میخوره خیلی کم بیشتر باهاش بازی میکنه تا بخوره ولی من خیلی باهاش سر وکله میزنم که شاید 1 قاشق بیشتر بخوره .

 عسلکم از اول مهر هفته ایی 1 شب تو تخت خودش میخوابه شب اول که خاطره شد واسه خودش امشبم شب دومه که هنوز از داد و قال خبری نیست .

جیگر طلا مامان عاشق فست فود و نوشابه ولی بهش نمیدم این چند روزه خسابی به مراد دلش رسیده .

من زود تر میرم به کارام برسم بخوابم چون فردا بهارم باید بره واکسن بزنه امیدوارم زیاد گریه نکنه امشبم خوب بخوابه حالا که دارم فکر میکنم میبینم ای کاش امشب جیگرو تنها نمیخوابوندم عقل که نباشه جون در عذابه.

بهاری باشید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

هلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم نماز روزه همه مامانا و بابا ها قبول باشه

ما چند وقتی کم پیدا شدیم آخه روزای آخر مرداد ماه رفتیم شمال جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .

بعد از برگشت از شمال 2 روز یمامان صاحبه با بابا حسن پیشمون بودن که بهار حسابی ترک تازی میکرد و هر کاری که ازش منع میشد انجام میداد .

بعدشم رو÷ینا (دختر دایی مامان که 4 سالشه ) 1 روز پیشمون بود که باعث شد یه سرماخوردگی ویروسی منو حسابی کسل کنه مامانمم گرفتار تب و آّریزش و کم اشتهایی مامان هم منو برد دکتر وقتی وارد مطب شدیم من بی حال و تب دار بغل مامان نشسته بودم ولی تا این 2 ساعت تو نوبت بودن حالمو دگرگون کرد دیگه نه از تب خبری بود نه از بیحالی آخه اونجا پر از نی نی بود.

منم به همه اطاقهای مطب سر زدم تا کسی جایی قایم نشده باشه هر کسم میخواست بره پیش دکتر همراهیش میکردم و با سلام ذکتر خیالم راحت میشد که به سلامت رسیدن می امدم  بیرون مامان هم نیدونم چرا همش از من تقلید میکرد و هر جا که من میرفتم پشت سرم میومد همشم دستمو محکم میگرفت آخه فکر نمیکرد من دردم بیاد .

خلاصه بعد از برگشت به خونه دیگه تب نکردم ولی همچنان آبریزش و بی اشتهایی دارم .

بعدشم خاله صوری (خاله مامانم )آمد سمنان که من 2 شب پیشش خوابیدم حسابی آب بازی و تفرحات سالم انجام دادیم خالا هم که 2 روز از ما رمضان میگدره و مامان بعد از 2 سال مرخصی داره روزه میگیره که منم به پیروی از مامانم این 2 روز لب به غذا نزدم و همش شیر خوردم تا مامانم بیشتر ثواب کنه .

بابا حسنم بعد از رفتن از سمنان رفته بیمارستان بستری شده تا چکاب کامل داخلی بشه تا این شیرینی زیادی که داره بهش آسیب نرسونده باشه که خدارو شکر امروز مرخص شد و شیرینیش که دیگه شکرک زده بود کنترل و به زیر 100 رسیده .

و اینجوری بود که ما کم پیدا بودیم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

اون که دستشه حامده عروسک حمامش  

 اینم پتویی که از هم جدا ناشدنی هستند

تازه یادش اومده میتونه به این وسیله هم راه بره

در حال خوردن میوه بهشتی که عشقشه

بهار تو حیاط

بهار تو عروسی خاله الی

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام به همه دوستان این چند وقت غیبت رو به بزرگواری خودتون ببخشید من این چند وقته خسابی الکی درگیر بودم به همه چیز فکر میکردم از هر دری و واقعا غیر قابل تحمل بودم واسه همین به شما فکر کردم که سری بهتون نزدم .

از وروجک گلم بگم که دلبری شده که نگو از وقتی از عروسی عمو شهریار برگشتیم هر روز بعد از ظهر که میریم خونه مامان فرشته نانا میزاره بعد میگه همه دست بزنید هی میگه د د د د د و راه میره هر کس که عشقش بکشه بلند میکنه و میگه نانا نا نا نا یه موقع به خودمون میایم که من مامان فرشته و عمه ها وسط داریم میرقصیم بهارم وسط ما داره دست میزنه و هی میگه نانانانانا.

دایره لغاتش خیلی وسیع شده اگر چه خیلی تلفظهای شبیه به هم داره ولی با اشاره به اون چیز تفکیکشون میکنه خیلی چیزا ها رو هم نمیگه ولی با اشاره میفهمونه مثل وقتی که مسواکش رو میخواد دهنشو باز میکنه و میزنه به دندونش و میگه آآآآآآآآ ولی وقتی چیزی برای خوردن بخواد دهنشو باز میکنه و با اشاره به زبونش میگه آآآآآآآآ.

خالم میگه این بچه باید بره باغچبان معلم بشه .

همچنان با بیماری یبوست که از 6 ماهگی به بعد باهاش بوده دست و پنجه نرم میکنه و جدیدا هم شدید تر شده این موضوع باعث نگرانیم شده و هر کاری کردم که بهتر بشه ولی بی اثر بوده .

12 تا دندون داره و 2 تا دندون نیشش هم زیر پوستش سفید شده و حسابی کم طاقتش کرده بعضی وفتا حسابی کلافه به خاروندنشون مشغوله و من هم بهش کمک میکنم .

2 هفته ایی که با آرامش بیشتری میخوابه و دیگه با خوابش مقابله نمیکنه ولی همچنان به پتوش وابسته است و تو این گرما هم تا پتو روش نباشه نمیخوابه حتی ملافشم قبول نمیکنه .

وقتایی رو هم که با هم تنها خونهایم همش غر میزنه از منم جدا نمیشه و هیچ کاری نمیزاره بکنم بس که همیشه یکی پیشش بوده عادت کرده و تو تنهایی حوصلش سر میره .

خلاصه که حسابی سر گرمم  و از با بهار بودن شاد وسر حال .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام ما آمدیم

1 2 3 4 5 تا دندون سفید سفید تو فک بالا 4 تا پیشین یکی آسیا 1 2 3 4 5 6 تا هم تو فک پایین 4 تا پیشین 2تا هم آسیا البته نا گفته نماند که5 تا شو تو همین 1 ماه اخیر ذر آوردم مامانم فقط از غدا نخوردنم ناراحته و بس ..

هر کدوم از دندونام که در میاد مامانم به همه نشئن میده دهنمو باز میکنه و به زور باز نگهش میداره تا همه ببینن

مامانم دلش به همین چیزا خوشه دیگه

تازه دو روزه مسواک زدن رو شروع کردم و بعضی وقتا هم برای خارش دندونام  هم ازش استفاده میکنم خیلی موثره به شما هم توصیه میکنم .

عمه کوچیک یه 4 روزی نبود و من ومامان که خیلی بهش امید داریم خیلی غم بار بودیم ولی امروز آمد و ما هم باهاش رفتیم بیرون تا یه هوایی تازه کنیم ولی گرما 9 شب هم دست از سرمون ور نمیداره دروغه که میگن شب کویر خنکه .

عمه برام یه کتاب خوشگل آورده که من تا یه کم دیگه بزرگ نشم نمیتونم بخونمش  ولی دستش درد نکنه .

مامانم این روزا خیلی بد اخلاق شده فکر کنم که دیگه باید بره به مامان باباش سر بزنه ولی این کلاساش نمیزاره منم دیگه از دست این کلاس خسته شدم هر روز آواره این خونه اون خونهام با این که خیلی بهم خوش میگذره ولی خوب آدم باید سر خونه زندگیش باشه این که نشود وضع من نمیدونم این بابام تا حالا چه جوری این مامانم رو نگه داشته من که بودم تحمل نداشتم میدادم یکی بهترشو میگرفتم خالا دیگه برم برای سیمین تو امروز مسواک کنم و بخوابم خوابای خوش ببینید شب بخیر.

اینم برای خالی نبودن عریضه :

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام

حالتون چطوره

خوب هستین ما به خدا گرفتار بودیم آخه خاله النازو شوهر دادیم بالاخره تازه روز سوم زندگیشون هم اولین مهمونای خونشون شدیم عمو مهدی خیلی سعی کرد با من ارتباط برقرار کنه ولی من مگه را دادم عکسای لباس مجلسیم تو عروسی خاله الناز رو هم مامانم بعدمیزارهفعلا بای بای  

مامان نویس:

امروز ما خونه عزیز بودیم و بهار یک روز کامل رو با عزیز گذروند فقط میومد شیرشو میخورد و دوباره عزیز و بازی برام جالب بود که یه ۶۷ ساله با یه ۱ ساله اینقدر خوب وراحت با هم کنار میان تا حالا ندیده بودم بهار با کسی به این راحتی و صمییت زیاد ارتباط بر قرار کنه البته بماند که عزیز هر کاری یا هر چیز غیر مجازی رو برای بهار ممکن میکرد ولی خوب بازم بهار با هر کسی تو هر موقیتی سر گرم نمیشه این موضوع در مورد من هم صدق میکنه ولی تجربه عزیز همه محدودیتها رو از بین برده

بهاری باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام به همه یا بهتره بگم هیچ کس

میخواهم از احساس بچگیم بگم از ...

تا به حال تو بزرگی بچگی کردین تا به حال دنبال مورچه ها کردین تا به لونه برسن و شما همین جور دنبالشون برین

تا به حال ساعتها با لوله خرطومی جارو برقی بازی کردین و توش دادت زدین و به صدای خودتون خندیدین

تا به حال رو گلها آب پاشیدین و تکون خودنشون ذوق کردین

تا به حال پریدین رو تخت و فنر تخت دوباره شما رو بالا انداخته و شما تو هوا یه حسی رو داشتین که بهترین حس زندگیتون بوده

من امروز همه این کارا رو با هم کردم از وفتی بهار دنیا آمده من چیزایی رو تجربه کردم که دیگه داشت یاذم میرفت که من هم روزی اونا رو انجام میدادم مزه همشئن برام گنگ بود ولی از خدا ممنون که دوباره اونا رو به من چشوند وای چه حالی داشتم وقتی تو لوله جارو برقی صداش میزدم و اون از خنده ریسه میرفت  منم انگار دارم جالبترین کار زندگیم رو انجام میدم با او میخندیدم چند وقت بود اینقدر واقعی نخندیده بودم با این که همیشه سعی میکردم از بچگی کردن غافل نشم ولی انگار شده بودم بهار به من یه روح دوباره ذاذه با این که مادر شدن خیلی از شیطنتهامو ازم گرفته ولی بچگی دوباره بهم داده من دوباره دارم بزرگ میشم قدمهامو محکمتر بر میدارم و بهتر حرف میزنم بیشتر مراقب درست رفتار کردنمم این چیزی که هر مادر هم به دست نمیاره .

من بهترین حسو الان که بهار مثل یه بره کوچولو خسته از روز پر مشغله تو عمیقیه دارم .

نگاه کردن بهش بهم امید میده . امید که همه با داشتنش زنده هستیم فکر کنم من از نوح هم بیشتر عمر کنم .

بهاری باشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مامان كوچولو  | 

سلام به همگی

 قان قان یک یا چند نوع وسیله نقلیه به زبون بهار

بهار خانم بعد از چند وقت که من ازش میپرسیدم چی میخوای بابا برات بخره میگفت قان قان دیگه صاحب قان قان شد مبارکش باشه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط مامان كوچولو  |